بهش گفتم مهم نیست مهم نیست مهم نیست... گفتمش دیشب بغض دارم. به اندازه سال ها. به اندازه روزها. به اندازه ساعت ها. این پشت صاف و لبخند مصنوعی را تو که از ته و تویش خبر داری. تو که می دانی من چه کشیدم. تو که می دانی رفیق. بیا. بیا که می خواهم تمام هق هق غربتم را خالی کنم. شانه ات را بیاور رفیق.
می خام بش بگم قصه من قصه سکوت بود و درد کشیدن پنهانی. قصه پسری که تو یه روز آفتابی کلی ابر رو خورشیدش رو پوشوند و خیلی از کسایی که فکر می کرد دنبال خورشیدش نیستن و بودن دورشو خالی کردن. رو در روش ایستادن و بغض روی بغضش گذاشتن. تحقیرش کردن. تازیانه های نامرئی نامهربونیشونو ازش دریغ نکردن. و اون فقط غصه خورد و دید خانواده ش رو که غصه می خورن.
پسری که یاد گرفت باید سبک بود. نباید از هیچ کس توقع داشت. فهمید تمام کسایی که یه روزی هستن هیچ دلیلی نداره روز بعد هم باشن. پسری که با تمام دردی که کشید اطرافیانش رو خوب شناخت. خیلی خیلی خوب.
خدایا منو ببخش. ببخش که ازت گله کردم. درسته که طول کشید. درسته که سخت بود. اما حتما برامون لازم بود. نه؟
مواظبم باش. بازم مواظبم باش. بازم مواظبمون باش خدا. درسته که ما صبور نیستیم. درسته که ما می خوایم همه چیز با عقل و دید ما پیش بره. اما تو لطفا خدا باش و کاری با درک کم ما نداشته باش. ببخش و هوامونو داشته باش.
و تو رفیق. راستش من هیچ وقت درد دل کردن بلد نبودم. اما تو بهتر از هر کس دیگه ای از درد دل من باخبری. تو همونی بودی که نباید از دستش داد. تو همونی که باید نگهش داشت. اما خودتم می دونی که جنس من جنس هجرته. خودتم می دونی که اومدم تا برم.
کاش هیچ وقت یادم نره این روز رو که من توفکرتم وبهم فکر میکنی . کاش هیچ وقت یادم نره این شماره رو. کاش هیچ وقت یادم نره تو رو. می دونی؟ خیالت از بابت من راحت من تاابد پیشت خواهم بود تاآخرین نفس باهاتم . تو هم قول بده مواظب خودت باشی. قول بده یادت نره خدا همه چیز رو به وقتش راست و ریس می کنه. اگه درست نشده یعنی هنوز وقتش نیست. یعنی هنوز تو اونی نیستی که باید باشی. به خودت نگاه بنداز و حسابی هوای خودتو داشته باش. باشه؟
برچسب:
نویسنده: مهتاب